یک زوج خیلی معمولی؛ 12 فروردین 1397 صد ها امضا پشت قباله همدیگر انداختیم و زندگی معمولی مان را رها کردیم به امان خدا! از همان آغاز زندگی مشترک به جای رقص و آواز عروسی، ساز سفر کوک کردیم؛ کوله هایمان را به دوش انداختیم و دل به زلف جاده گره زدیم. سفری در جست و جوی ناشناخته ها و مهم تر از آن، کنکاش در مجهولات درونی خودمان!

محمدجواد رفیع پور
روزنامه نگار

دوم مرداد ماه سال 69 بود؛ دقیق یادم نیست اما احتمالا هرم آفتاب آن روزهای قم به حدی سوزان بوده که کولر های آبی بیمارستان را با دور تند روشن کرده بودند! همان بیمارستانی که من در آن متولد شدم.

در آن زمان خانواده ام ساکن تهران بودند اما من متولد قم هستم! چون پدرم هم متولد قم بود! دلیلی بهتر از این می خواهید؟

دوران کودکی ام به شیطنت و بازی و درس و مدرسه و کار در مغازه پدرم گذشت. راستش را بخواهید اصلا دوران نوجوانی هم نداشتم که بخواهم برایتان تعریف کنم؛ یکراست از کودکی پایم را بلند برداشتم و گذاشتم جایی به نام جوانی.

همه چیز از یک روز سرد پائیزی شروع  شد؛ درست در زمانی که 14 سال بیشتر نداشتم. بعد از کلاس های مهارت آموزی در کوچه پس کوچه های ضرابخانه قدم می زدیم و روزهای کودکی مان را می شمردیم که به ناگه تابلو (خبرگزاری کانون دانش آموزی) جلوی چشممان سبز شد. از همان روز سرد پائیزی همه چیز کلید خورد و 14 سال آزگار، مدرسه و دانشگاه و  کار و زندگی ام شد خبرنگاری! همه این سال ها در روزنامه ها، خبرگزاری ها و نشریات مختلف مشغول بودم؛  چند سالی هم در صدا و سیما.

درست در زمانی که بیشتر از 14 سال نداشتم استقلالی بودم! اما الان هیچ علقه و علاقه ای بین من و فوتبال نیست. کتاب، فیلم و موسیقی همدم های همنشین تری برای من هستند. همین همدم ها باعث شدند مدرک کارشناسی زبان و ادبیات فارسی بگیرم و بعد هم سرم را بتراشم برای سربازی.

دریچه دنیای حرفه ای گردشگری از سال 91 به روی من باز شد؛ وقتی سفرهای طبیعت گردی گروهی را در کنج کنج بکرستان ایران تجربه کردم؛ بی آنکه بدانم بی اختیار  در دام  اعتیاد سفر گرفتار آمده ام! 

زهرا جمشیدی
برنامه نویس اندروید

داخل شناسنامه، جلوی تاریخ تولدم خیلی بد خط نوشته اند 1366/06/30 اما راستش را بخواهید یازدهم مهر ماه به دنیا آمده ام. مثل خیلی از مهر ماهی های دهه 60 شناسنامه ام را زودتر گرفتند تا زودتر سواد خواندن و نوشتن پیدا کنم. من هم ناخواسته، این خواسته پدر و مادرم را اجابت کردم و به جایش خیلی درس خواندم.

در کودکی ام عجول بودم! کلاس سوم ابتدایی را با همان شتاب و عجله، جهشی خواندم و بالاجبار مدرسه ام عوض شد. بعد از آن تا زمانی که عکس پرسنلی ام را روی مدرک کارشناسی ارشد مهندسی کامپیوتر بیندازند، زندگی ام وقف کتاب درسی و جزوه های دانشگاه و کامپیوتر بود. آخر سر هم یک برگه به من دادند که با فونت زیبایی جلوی معدل نوشته شده بود 17/50. حالا حتی محمد جواد هم نمی داند که برای این معدل از دانشگاه شیراز چقدر خون دل خوردم. هیچ چیز نداشته باشد، بدخطی تاریخ تولد شناسنامه ام را که جبران می کند؟

مطالعه را دوست دارم اما نه از نوع کاغذی اش! هر فرصتی که به دست بیاورم سری به دنیای کتاب الکترونیکی می زنم؛ آخر باید حواسمان به درخت ها باشد. اصلا این ها بهانه است؛ من یک کامپیوتری هستم و دوست دارم کتاب الکترونیکی بخوانم. در زمانی که کتاب نمی خوانم هم برنامه نویسی می کنم.

از سال 1390 به یکباره چمدانم را بستم و برای یک موقعیت کاری مناسب، راهی پایتخت شدم. از آن زمان شش سال از دنیای من با دنیای کدنویسی و برنامه نویسی کامپیوتر گره خورد؛ هنوز هم بزرگ ترین علاقه ام برنامه نویسی است و بس.

من و ورزش تا پیش از این خیلی میانه خوبی با هم نداشتیم. چند سالی عصر ها، دو تا در میان راهم به باشگاه ورزشی می خورد. اما کوهنوردی دنیای من را عوض کرد؛ بعد همین کوهنوردی ها بود که دست من را گذاشت در دست طبیعتگردی و کمپینگ ... و این شد که من به خال لب سفر گرفتار شدم.