وقتی ذوق زده می شویم، تابلوترین آدم های روی این کره خاکی هستیم. هردوی ما. زن و شوهر بعد از یک مدت رنگ یکدیگر را می گیرند. ما اما از همان اول مثل هم ذوق می کردیم. حتی اگر ذوق زدگی مان عین هم نبود، ولی باز هم تابلو بود که یک شوق غریبی وجودمان را پر کرده. چشممان که به طناب های تارزانی بالای آبشار خورد، تابلو شدیم. بالای سکوی 11 متری پرش که قرار گرفتیم، چشم هایمان برق زد؛ تابلو بود که ذوق کرده ایم.

بعد از سال های کوهنوردی و ماجراجویی اما هنوز کمابیش «ترس از ارتفاع» داریم؛ البته ارتفاعش برای هر کدام از ما فرق می کند اما نقطه مشترکش در همین حس «ترس» است. یک نگاه به هم کردیم که یعنی «الان وقتشه» باید از شر یکی دیگر از جبن های زندگی خلاص شویم؛ دوباره اما به ارتفاع خیره شدیم.
در مسیر برگشت پیش خودمان فکر می کردیم شاید اگر یک سال پیش روی آن سکو ایستاده بودیم، دوباره به ارتفاع نگاه نمی کردیم. اگر پنج سال پیش چشممان به طناب های تارزانی می خورد، بی پروا دستمان را حلقه می کردیم در طناب و چشم هایمان را می بستیم. به اینکه گذر زمان چقدر عجیب آدم را حازم می کند؛ هر چه جلوتر برویم، رهایی از هول و هراس ها سخت تر می شود؛ یحتمل آن زمان خرق عادت مشقت بار خواهد بود برای مان.

این بار کمی آن سو تر رفتیم و از سکوهای کوچک تر پریدیم؛ بالای آبشار رفتیم و از ارتفاع کمتر شیرجه زدیم. اما به خودمان قول دادیم که یک روزی از شر این ترس هم رها شویم؛ مثل بقیه واهمه های زندگی؛ با خودمان عهد بستیم که در برابر تغییر مقاومت نکنیم. گاهی در زندگی فقط باید چشم هایمان را ببندیم.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *