یک سال گذشت؛ از روزی که در همهمه فرودگاه، زیر لب صلوات فرستادیم و از زیر قرآن درشت خط مادرم رد شدیم. از روزی که در زیر باران بهاری تهران، روح مان را پالودیم و دل کندیم؛ از همه چیز، از همه کس. از روزی که دل سپردیم به سفر.
راستش را بخواهید آن روزها هیچ ایده روشنی در سر نداشتیم؛ یک تصویر مبهم پیش رویمان بود و کلی آرزو. انبوهی از واهمه ها دوره مان کرده بودند و بیم هایی که گوشه گوشه ذهن مان سرک می کشیدند. همه این فکرها محاصره مان کرده بودند، دامن مان را می گرفتند و یک صدا می گفتند: نرو! بمان! زندگی ات را بکن!

ما اما تازه عروس و دامادی بودیم (هستیم ) پرشور و مشتاق که در سر داشتیم زندگی مان را نوعی دیگر بنا کنیم. وجودمان لبریز از اضطراب بود و سرشار از امید. بلیط یک طرفه گرفتیم و از زیر قرآن درشت خط مادرم رد شدیم. درست همانجا بود که احساس کردیم از خط منطقه امن ذهنی مان عبور کردیم؛ همان لحظه که آخرین صلوات را فرستادیم. تو گویی پا به دنیایی جدید گذاشتیم. سبک شدیم؛ رها شدیم.
از فرط هیجان، دست های هم را محکم فشردیم تا ساعت های طولانی تاخیر پرواز، زودتر سپری شوند. راهمان را پیش گرفتیم به سمت ناشناخته ها.

یادآوری اش هم حتی شور انگیز است؛ لحظه لحظه این یک سال را می گویم. مرور مرارت ها و شیرینی های وصف ناپذیرش، تجربه های نابی که بر عمق جانمان نشسته و خاطراتی که تا ابد گوشه ذهن مان حک شده.

یادآوری لحظه ای که احساس می کنی از همه تعلق های زندگی ات رها شده ای. تعلق های خود ساخته ای که دامن مان را گرفته بودند و هم صدا می گفتند: نرو! بمان! زندگی ات را بکن!

یک سال گذشت و لبخندهای رضایت مان در سرخی این غروب سکرآور، رنگ گرفته. دست هایمان را در هم گره می زنیم و از فرط خشنودی، محکم می فشریم.

ادامه این مسیر هنوز مبهم است؛ با چاشنی صد ها آرزو. اما دیگر خبری از آن واهمه ها نیست …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *