سفرنامه باکو

جمهوري آذربايجان در شمال غربي ايران و در گذرگاه اروپا و آسيا قرار داره، به گفته مردمان باکو اينجا پايان اروپا و آغاز آسيا است. با وجود آنکه بيشتر جمعيت اين کشور مسلمان هستند اما اين جمهوري سکولار بوده و از سال ۲۰۰۱ به عضويت شوراي اروپا درآمده‌است.

از جمهوری آذربایجان بیشتر بدونیم

چطور ویزای آذربایجان رو بگیریم؟

براي سفر به آذربايجان بيشتر از 9 روز نتونسته بوديم مرخصي بگيريم، به همين دليل زمان سفر کوتاه بود و بايد فرصت ها رو غنيمت مي شمرديم. همين تنگي وقت باعث شد تا فکر هيچ هايک از تهران رو از سرمون بيرون کنيم، يه اتوبوس شب رو از ترمينال غرب به مقصد آستارا گرفتيم تا صبح زود از مرز آستارا هيچ هايک رو شروع کنيم و عملا يک روزمون رو ذخيره کرده باشيم.

يکي از نکات مهم براي کار در سفر، خريد و فروش در نقاط مرزي هست که مي تونه بخشي از هزينه هاي سفر شما رو تامين کنه. معمولا در صورتي که برخي اقلام (مثل سيگار، پوشاک، برند هاي خاصي از مواد خوراکي و يا حتي ارز ) بين دو تا کشور اختلاف قيمت داشته باشن، توي نقاط مرزي مي تونيد به ميزان خاصي از اين کالاها رو خريداري کنيد و اون طرف مرز کالا رو به فروش برسونيد.

اين قانوني بود که توي مرز زميني آستارا هم صدق مي کرد، بعد از کمي پرس و جو متوجه شديم که هر مسافر مي تونه سه باکس سيگار با خودش حمل بکنه، ما هم درنگ نکرديم و سيگارها رو از يک جاي مطمئن گرفتيم تا اون سمت مرز تحويل بديم و پولمون رو بگيريم.

توي پايانه مرزي معطلي نسبتا زيادي براي مهر خروج از کشور داشتيم چون ساعت کاري پايانه مرزي آستارا 8 شروع مي شه و زمان بيشتري هم براي پرداخت عوارض خروج از کشور از ما گرفته شد اما بالاخره مهر خروج رو زديم و با عبور از روي پل رودخانه ارس، به گمرک آذربايجان رسيديم. حالا تصور کنيد که ما دو ماه پيش ارمنستان هم بوديم!

با عبور از مرز سيگارها رو تحويل داديم و بابت هر نفر 10 منات دريافت کرديم؛ يک گشت کوتاه پياده توي شهر آستاراي آذربايجان زديم .

بعد از سه –چهار کيلومتر پياده روي، اقاي «سورت الله» اولين راننده اي بود که ما رو تا خروجي آستاراي اذربايجان رسوند. «سورت الله» مهربون زمان شاه فارسي ياد گرفته بود و خيلي به سختي فارسي صحبت مي کرد.

توي خروجي آستارا انتظار ما خيلي به درازا نکشيد،آقا فرهاد، راننده کاميون اردبيلي بود که ما رو مستقيم تا باکو رسوند و توي مسير از فرهنگ، آداب، رسوم، جاذبه ها، خاطرات و خلاصه همه زير و بم آذربايجان برامون گفت. ناهار رو به پيشنهاد اقا فرهاد توي يه رستوران بين راهي به اسم «تبريز» خورديم: ماهيچه به همراه سالاد و «اجيکا»

با عبور از جاده هاي افتضاح ساليان و لنکران بالاخره به اتوبان رسيديم و بعد از ظهر بود که توي ورودي باکو از آقا فرهاد خداحافظي کرديم.

با اتوبوس خودمون رو به مرکز شهر رسونديم و از اونجا با مترو به هاستلي رسيديم که قبلا رزرو کرده بوديم. يه هاستل بزرگ و مرتب. با سقف هاي بلند و استايل خاص مبل ها که ما رو ياد کاخ گلستان و سعداباد مي انداخت. بعد از کمي استراحت و گپ و گفت با اهالي هاستل زديم بيرون تا غروب آفتاب درياي خزر و شب هاي پر هيجان باکو رو از دست نديم.

روز دوم بعد از يه دوش کوچيک، صبحانه لذيذ و گعده با هم اتاقي هامون توي هاستل، خيلي ضرب العجلي آماده شديم تا تور پياده روي رايگان باکو رو که از شب قبل رزرو کرده بوديم، از دست نديم.

free walking tour ما از ايستگاه مترو شهر تاريخي و مجسمه خلاقانه «علي آقا واحد» شروع شد و با موزه کتابهاي مينياتوري، کوچه پس کوچه ها، مسجد و آثار شهر تاريخي، بقاياي ديوارهاي قلعه در کنار پرنده نگري و بازديد از ساختمان هاي مهم و تاثيرگذار آذربايجان ادامه پيدا کرد تا توي هر کدوم از بخش ها ما رو يک قدم به داستان ها و اسطوره هاي آذربايجان نزديک تر کنه.

تور سه ساعته نهايتا در مقابل موزه ادبيات تموم شد و به دور همي صميمي توي يکي از کافه هاي قديمي شهر تبديل شد، دور همي که باعث آشنايي با با «سرجيو» همسفر اسپانيايي مون شد.

براي ناهار به همراه سرجيو به يه رستوران سنتي آذري رفتيم و ساعتي رو با گپ و گفت و قدم زدن توي شهر سرگرم بوديم، اما تصميم گرفته بوديم هاستلمون رو عوض کنيم و به يک هاستل ارزون تر توي همون حوالي مرکز شهر بريم، به همين خاطر سرجيو ما رو تا هاستل بدرقه کرد تا وسايلمون رو جا به جا کنيم.

بعد از استراحت براي غروب خودمون رو به بام باکو رسونديم؛ چشم انداز فوق العاده غروب شهر با ويو درياي خزر در کنار اجراي موسيقي هاي محلي و مارش نظامي ما رو مدت ها به وجد آورده بود. از طريق بام باکو خودمون رو مستقيم به لب ساحل رسونديم تا از تماشاي طلوع ماه و شور و هيجان بلوار ساحلي محروم نشيم.

امروز بعد از کلي پياده روي هيچ کدوم از ما حوصله شام درست کردن نداشتيم، به همين خاطر زحمتش رو به دوش آشپزهاي KFCانداختيم و نيمه هاي شب بود که در کمال خستگي به هاستل رسيديم.

با طي کردن پروسه کش و قوس بعد از خواب، بيدار شدن، دوش گرفتن، صبحانه خوردن، جمع کردن وسايل و … حدود ظهر بود که از هاستل بيرون اومديم و مسير رو چک کرديم تا با اتوبوس هاي شهري به خروجي باکو براي هيچ هايک بريم.

سومين هيچ هايک ما توي کشوري که هيچ هايک براي مردمانش تعريف نشده است هم به اون سختي که فکر مي کرديم نبود. با گذشت حدود نيم ساعت با يه ماشين سواري چند کيلومتري از شهر فاصله گرفتيم و دوباره در کنار جاده سوار يک خودرو ون شديم، خودرو وني که مسافرکش بود اما ما رو مجاني سوار کرد. هر چقدر از باکو به سمت غرب بيشتر حرکت مي کرديم، جنگل هاي متراکم و اقليم متفاوت خودش رو بيشتر بهمون نشون مي داد.

به خاطر بادهاي وحشتناک و شرايط بد آب و هوايي در حومه باکو، امکان بازديد از گلفشان ها برامون ميسر نشد، به همين خاطر تصميم گرفتيم که خودمون رو به نقاط جنگلي آذربايجان نزديک تر کنيم. توي شهر «شماخي» استراحت کوتاه و گشت مختصري داشتيم و در نهايت به پيشنهاد يکي از اهالي محلي توي دوراهي لاهيج از جاده اصلي جدا شديم.

باز هم پياده روي و هيچ هايک هاي تيکه تيکه در دل جاده بکر و جنگلي لاهيج براي رسيدن به روستا، طبيعت زيبا و سرسبز در کنار چشم اندازهاي بديع ما رو محو خودش کرده بود و دوست نداشتيم اين 15 کيلومتر باقي مونده تموم بشه، به همين خاطر با وجود اينکه زمان زيادي تا غروب آفتاب نداشتيم اما دل رو زديم به جاده و پياده توي مسيرهاي سربالايي و سرپائيني، تو دل طبيعت غرق شديم. به صورت کاملا اتفاقي به چند خانواده عشايري در نزديکي جاده برخورد کرديم، اول به چاي با سمار ذغالي دعوت شديم و بعد از اون به نون داغ و پنير محلي و در نهايت بعد از آشنايي بيشتر به يک جاي صاف و مناسب براي چادر زدن. قصد داشتيم شب کمپ رو توي لاهيج برپا کنيم اما مهربوني اين مردم ما رو از ادامه مسير منصرف کرد.

“نون تازه محلي، چاي زغالي و پذيرايي عشاير آذري خستگي راه رو از تنمون بيرون آورد”

چادرمون رو نزديکي يکي از چادرهاي اون ها علم کرديم و به پيشنهاد بچه ها رفتيم تا گشتي توي اطراف بزنيم، باز هم گشت پياده که با پياده روي حدود 6 کيلومتري همراه بود و تا شب ادامه داشت. بچه ها خيلي اصرار داشتن تا «چورپه»رو ببينيم؛ ما هم معني چورپه رو متوجه نمي شديم اما به ذوق و هيجان اون ها احترام مي ذاشتيم و دنبالشون به راه افتاده بوديم تا در نهايت به چورپه رسيديم. يک پل معلق فلزي که از روي رودخونه عبور ميکنه و به دل کوه هاي جنگلي مي ره.

در کنار پل معلق در حال صحبت کردن بوديم که مسئول پل به زبان فارسي ولي با لهجه متفاوت و شيرين شروع به صحبت کرد. تعجب اوليه ما از فارسي صحبت کردن مردمان محلي اما خيلي به درازا نکشيد. مردمان منطقه لاهيج از گذشته دور به زبان تاتي صحبت مي کردند و شيعيان 12 امامي هستند، هنوز هم زبان تاتي بين اين مردم رواج داره و اشعار و کلمات فارسي رو متوجه مي شند.

از داخل باکو يکسري خوراکي براي صبحونه خريد کرده بوديم، به همين خاطر امروز صبحونه مون رو با «عفت خانوم» مادر خانواده ميزبان و بچه ها به اشتراک گذاشتيم و بعد از صبحونه در بين بدرقه گرم اهالي وسايلمون رو جمع کرديم و با يک هيچ هايک به سمت لاهيج رفتيم.

با وجود اونکه قسمتي از جاده کاملا تخريب شده و چند کيلومتر جاده خاکي فوق العاده نامناسب توي مسير هست اما لاهيج به يک روستاي زنده تاريخي و کاملا توريستي تبديل شده؛ توي روز تورهاي مختلفي از باکو و شهرهاي اطراف مردم را با اتوبوس و ميني بوس براي تماشاي لاهيج ميارند.

وجود کلمات و عبارات مشترک بين تاتي و فارسي باعث شد تا اهالي روستا باهامون پارتي بازي کنند؛ يکي از اهالي روستا بلافاصله بعد از اينکه متوجه شد ما ايراني هستيم آهنگ اندي رو از توي گوشي اش پخش کرد و بعد ما رو به خونه خودش دعوت کرد تا کنکجاوي ما براي علت صحبت کردن اين خطه به زبان تاتي رو از زبون دختر تحصيل کرده اش بشنويم.

بعد از اون نماز رو توي مسجد لاهيج خونديم، به حمام لاهيج سر زديم و خودمون رو توي کوچه پس کوچه هاي روستا با مغازه هاي پرشمار صنايع دستي و عطاري گم کرديم. در نهايت به موزه لاهيج رفتيم تا آقا «معارف»، راهنماي موزه از تاريخ لاهيج و وجه اشتراک اون ها با مردم فارس برامون بيشتر بگه.

به محض خروج از روستا با يک هيچ هايک موفق به همراه يه خونواده آذري اومديم تا اسماعيليه، توي مسير جاده سرسبز با جنگل هاي انبوه و منظره هاي بي نظير اطراف ما رو محو خودش کرده بود.

بعد از اسماعيليه و توي مسير شهر «قبله» يک جاي مناسب رو نشون کرديم و از ماشين پياده شديم تا ناهار رو توي دل جنگل و در کنار چشمه بخوريم، يه گوشه واسه خودمون آتيش روشن کرديم و مشغول اشپزي شديم. بعد از ناهار و استراحت عصرگاهي، مسير کوتاهمون رو به سمت درياچه «نوهورگلو» ادامه داديم.

نوهورگلو يک درياچه بزرگ، وسط جنگل بود که کنار اون فضايي براي استراحت گردشگرها درست کرده بودند. همينطور يک رستوران و محيطي براي ماهگيري در کنار درياچه تعبيه شده بود. درياچه نوهورگلو فضاي توريستي داشت، فضايي که با توجه به تعطيلات پايان هفته ابتدا يه مقدار توي ذوق مي زد اما در ادامه به ما اجازه داد تا با توريست ها و شهرونداي آذري صحبت کنيم و مثل هميشه با مردم محلي ارتباط بگيريم.

با غروب آفتاب کل اون محوطه خالي از آدم شد؛ تعدادي از گردشگرها در نزديکي رستوران جمع شده بودند و به ساز و آواز مشغول بودند. ما هم از فرصت استفاده کرديم، توي تاريکي به سختي يه گوشه پيدا کرديم تا خونمون رو علم کنيم و مشغول آشپزي شديم.

صبح با صداي پارس سگ ها از خواب بيدار شديم و بعد از طي کردن پروسه کش و قوس صبح گاهي، با ميوه هايي که ديروز از لاهيج و اسماعيلي خريده بوديم يک outmilخوشمزه براي صبحونه درست کرديم. حالا ما بوديم و يه درياچه بکر که هيچ کس دور و برش نبود و مي تونستيم ساعتي از زيبايي هاي اون لذت ببريم.

حوالي ظهر بود که بالاخره از قشنگي هاي درياچه نوهور گلو دل کنديم و به سمت «قبله» راه افتاديم، يک شهر سرسبز و توريستي با معماري زيبا و خيابان هاي منظم و تميز. بعد از گشت و گذار کوتاه توي شهر، چنج کردن پول از بانک و خريد خوراکي هاي مورد نياز براي آشپزي، خودمون رو با پاي پياده به ابتداي خروجي شهر رسونديم.

اين نيمه اذربايجان رو کاملا متفاوت از باکو درک کرده بوديم؛ اينجا بود که بايد تصميم مي گرفتيم بريم سمت «گنجه» يا همين مسير جنگلي رو تا «شکي» و روستاهاي اطرافش ادامه بديم، ابتدا يه مقدار مردد بوديم و از قبل هم هيچ برنامه ريزي خاصي انجام نداده بوديم، به همين خاطر با چند نفر از مردم محلي درباره جاذبه هاي مسير مشورت کرديم، با يک سکه يک مناتي از تکنيک «شير يا خط» کمک گرفتيم و در نهايت خودمون رو توي مسير شکي پيدا کرديم، در حالي که داشتيم هيچ هايک مي کرديم.

توي يک قسمت از مسير با معني واژه سختي در هيچ هايک هاي آذربايجان روبرو شديم. قبلا مقاله هايي رو خونده بودم که هيچ هايک توي آذربايجان خيلي متفاوت و دشوار هست اما تا اينجاي کار براي ما شرايط خيلي سخت نگذشته بود. اما امروز بعد از ظهر انتظار ما براي پيدا کردن ماشين در زير آفتاب بي رحم به حدود يک ساعت و نيم رسيد؛ در همين اثنا بود که دو تا دختر «بکپکر روسي» رو ديديم، بکپکرهايي که از ديدن ما تعجب کرده بودن و با اين جمله باب آشنايي رو با ما باز کردند: «هيچ تصوري از هيچهايکرهاي ايراني نداريم!»

ما هم که از انتظار کنار جاده خسته شده بوديم يه مقدار به خودمون استراحت داديم و تصور اون ها رو نسبت به هيچ هايکرهاي ايراني تغيير داديم . بعد از گفت و گوي کوتاه دوباره از هم جدا شديم تا بتونيم راحت تر هيچ هايک کنيم. اما همين اتفاق انگار قفل جاده رو باز کرد، بعد از گذشت چند دقيقه يک خودرو براي ما توقف کرد و از اون جايي که دو تا جاي خالي داشتيم، يه مقدار جلوتر دخترهاي روس رو هم سوار کرديم تا هيچ هايک چهار نفره داشته باشيم؛ توي مسير تا شکي يک ارتباط کلامي سه زبانه به زبون هاي روسي، انگليسي و ترکي بين ما، راننده و دخترهاي هيچ هايکر برقرار شده بود و هر کدوم سعي مي کرديم منظور اون يکي رو براي ديگري ترجمه کنيم .

همسفرهاي روس ما بعد از يک هفته کمپ توي جنگل نياز به حمام داشتن، به همين خاطر توي مسير يک هاستل رزرو کردن و توي شکي موندگار شدن، اما ما طبق معمول گشت کوتاهي توي شهر زديم و سعي کرديم از محيط شهري فاصله بگيريم تا به جوامع روستايي بيشتر نزديک بشيم.

از شهر «شکي» تا شهر «کاخ» با يه خانواده خارجي ساکن اذربايجان همسفرشديم و توي راه از ايران و جاذبه هاي گردشگري اش براشون گفتيم. بعد از «کاخ» شهري به اسم «قم» وجود داشت که با يک راننده با عشق روستايي و ماشين فرسوده اش ادامه داديم و دوباره يک چشمه در نزديکي جاده و در مجاورت جنگل پيدا کرديم تا ناهارمون رو – هر چند ديرتر از موعد – بخوريم. باز هم آتيش کوچيکي به راه انداختيم و با لوبياها سبزهايي که دخترهاي هيچ هايکر بهمون هديه داده بودن، املت لوبيا درست کرديم.

براي رفتن به زاگاتالا دو راه پيش رو داشتيم، مسير جاده آسفالته و مسير خاکي روستايي که طبيعتا زمان بيشتري مي برد، اما اين باعث نشد تا هيچ هايک توي جاده هاي خاکي و عبور از دل روستاها رو به چيز ديگه اي ترجيح بديم.

با عبور از زاگاتالا با يکي –دو هيچ هايک موفق و البته فوق العاده سريع به «بالکن» رسيديم. هنوز تا غروب آفتاب فرصت داشتيم و فرصت بود تا گشت و گذاري توي شهر بکنيم.

با عبور از کنار رستوران هاي محلي چنجه هاي آذربايجان بدجوري بهمون چشمک مي زنند، ما هم درنگ نکرديم و شام رو توي يه کافه کوچيک محلي خورديم. از شهر «بالکن» فاصله کمي تا مرز داشتيم، به همين خاطر با يک هيچ هايک به سمت مرز گرجستان رفتيم تا بتونيم شب رو در نزديکي مرز و توي جنگل کمپ بزنيم.

براي مطالعه ادامه اين سفرنامه با عنوان «سفرنامه هيچ هايک به گرجستان – مرداد 1396» مي توانيد به اينجا مراجعه کنيد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *