هیچ هایک در ترکیه
روز بعدي رو به گشت در استانبول اختصاص داديم. اين شهر اعجاب انگيز هزار مسجد که بانگ اذانش هر چند از گاه، کوي و برزن اين شهر رو پر مي کنه.
مساجد استانبول

مساجد تاريخي استانبول

جاذبه هاي گردشگري استانبول

مساجد استانبول

قبرستان استانبول

مسجد سلطان احمد استانبول

استانبول شهر نسبتا گروني هست، در عين حال که وجه مشابهت هاي زيادي بين ما وجود داره اما نمي شه از افتراق ها چشم پوشيد.

رستوران هاي استانبول

بازار ادويه استانبول

توي مساجد استانبول ورودي توريست ها از ورودي نمازگذاران جدا شده، به اين ترتيب در عين حال که بازديد توريست ها از اماکن مذهبي امکان پذير بود، مزاحمتي براي نمازگزاران ايجاد نمي شد.

مسجد هاي استانبولمسجد سلطان احمد

“مسجد سلطان احمد استانبول”



اياصوفيه استانبول“اياصوفيه استانبول”برای گشت در استانبول از صبح نقشه رو دستمون گرفتيم و کلي توي شهر قدم زديم، بافت تاريخي شهر در کنار مساجد و جاذبه هاي گردشگري استانبول رو تا اونجاي که مقدور بود بازديد کرديم و براي غروب خودمون رو به ساحل بشيکتاش رسونديم. توي يه پارک افطاري توزيع مي کردن، اين بار به همه مردم و نه تنها آواره ها؛ ما هم سرخوش از اين همه زيبايي نشستيم لب دريا و روزه خودمون رو باز کرديم!کاخ استانبول

ساحل بشيکتاش استانبول

با تاريکي شب خودمون رو به ميدان تکسيم رسونديم؛ جايي که بايد اون رو نبض تپنده نه تنها استانبول، بلکه کل ترکيه دونست؛ اجراي گروه موسيقي محلي، نمايشگاه صنايع دستي و شب گردي در خيابون استقلال و کوچه پس کوچه هاي استانبول پايان بخش امروز بود.

برج استانبولکليسا استانبول

از محمود پرسيديم از کجا هيچ هايکمون رو شروع کنيم؟ آدرس يه گاراژ (کارگو) نزديک خونه اش رو بهمون داد، ما هم خداحافظي کرديم و پياده خودمون رو به کارگو رسونديم تا بتونم هيچ هايک به سمت شرق رو شروع کنيم. به دليل اينکه اين کارگو براي مسيرهاي درون شهري بود، اکثر راننده ها مسيرشون به ما نمي خورد. در نهايت بعد از يکي دو ساعت سر و کله زدن با ماشين هاي مختلف و چک و چونه با مسئولان کارگو، مامور گاراژ به کمکمون اومد و يه ماشين برامون گرفت که بتونيم خودمون رو تا اتوبان استانبول – آنکارا برسونيم. خارج شدن ماشين هاي سنگين از استانبول قوانين خاصي داره و بايد کل شهر رو دور بزنن که همين راه ما رو حسابي دور کرد، در عوضش گشت کاملي توي استانبول زديم!

تنگه بسفر استانبول

درياي سياه استانبول

شهرک هاي حومه استانبول

ديدني هاي استانبول

سوار ماشين ديگه اي شديم. ديگه انقد ترکي ياد گرفته بوديم که خودمون رو معرفي کنيم و از کار و زندگيمون براي راننده بگيم. وقتي براي ناهار نگه داشت، راننده بهمون اجازه نداد بريم سراغ وسايل پخت و پزمون و ما رو به يه خوراک سبزيجات خيلي خوشمزه مهمون کرد، يکي از موهبت هاي هيچهايک اينه که مي توني از مزاياي ويژه اي که براي راننده ها تو رستوران هاي بين راهي قايل هستن استفاده کني و چه مي چسبه اين عزت و احترام!

اتوبان استانبول آنکارا

اتوبان استانبول آنکارا
نزديکاي غروب توي يه استراحتگاه بين راهي از راننده مهربون و خوش صحبت که حسابي با هم رفيق شده بوديم، خداحافظي کرديم و کمپمون رو به راه کرديم، وقتي مشغول اماده کردن شام بوديم، صاحب رستوران نزديک کمپ برامون دوتا کاسه آش دوغ، سالاد و چاي فرستاد. وقتي خواستيم پولشو پرداخت کنيم بهمون يادآوري کرد که «ماه رمضان» ، «اطعام» ، «تکريم» و از اين حرف ها !! در حالي که با خاطره آواره هاي سوري توي استانبول لبخند مي زديم، شرمنده محبت و مهمون نوازي صاحب رستوران شديم.

کمپ در نزديکي آنکارا

راه زيادي داشتيم و بايد سريع به سمت ايران برميگشتيم تا به موقع به کار و زندگيمون برسيم. سريع از درياچه محل کمپمون بازديد کرديم و قبل از ظهر بود که سوار يه ماشين سواري به سمت دوغوبايزيد بوديم. راننده خيلي اهل سفر بود و با تب و تاب خاصي از امپرياليسم و سوساليسم و کمونيستم و … صحبت مي کرد. من چشمامو بستم و کمي خوابيدم يهو دوستم بيدارم کرد و گفت ايران حمله تروريستي شده! دوستم که توي اخبار راديو کلمات ايران و تروريست و پليس و … رو شنيده بوده از راننده گوشي شو گرفته بود و خبرگزاري هاي ايراني رو چک کرده بود، هيچ چيزي بدتر از اين نيس که دور از وطن باشي و بفهمي اونجا اتفاق بدي افتاده.

جاده هاي ترکيه

طبيعتگردي ترکيهجاده هاي ترکيه

تا نزديک غروب چند ماشين سواري ديگه شامل يک راننده سوري علوي، زوج جوان عاشق و … سوار شديم تا در نهايت به آماسيا رسيديم و کمي استراحت کرديم.

ماشين بعدي که سوار شديم يه زن و شوهر بودن، وقتي فهميدن زمان کافي براي بازديد از آماسيا نداشتيم ما رو بردن تا يه دوري تو شهر بزنيم و کل جاهاي قشنگ شهر رو بهمون نشون دادن، جايي که به واسطه زيبايي هاي وصف ناپذير، اسمش رو گذاشتيم «استانبول کوچک»  اي کاش محدوديت زماني نداشتيم و مي تونستيم حداقل سه – چهار روز توي اين شهر کوچيک بمونيم. در آخر زوج جوان در مقابل امتناع هاي ما مقاوت کردن و ما رو بردن خونشون تا با پذيرايي گرمشون يه پلاستيک بزرگ گوجه سبز، آلبالو و گيلاس، توشه سفرمون کنن.

ديدني هاي آماسيا ترکيه

باز سوار يه ماشين سنگين شديم و به مسيرمون ادامه داديم. نزديکاي غروب توي جاده جلومون رو گرفتن و باز هم بهمون افطاري دادن!
راننده خوش صحبت کاميون ما رو تا يه پمپ بنزين رسوند، هوا تاريک شده بود و باد زيادي شروع به وزيدن گرفته بود، پس سريع چادر رو به پا کرديم و بعد از خوردن شام خوابيديم.
طبيعت ترکيه
روز بعد هيچ هايک رو با ماشين هاي محلي تا ارزروم ادامه داديم؛ آخرين راننده خيلي ازمون خوشش اومد و مثلا مي خواست بهمون کمک کرده باشه ولي آوردمون دقيقا مرکز شهر پياده کرد.
وقتي خودمون رو به خروجي شهر رسونديم و براي هيچ هايک منتظر بوديم کلي ماشين پليس، اتش نشاني، آمبولانس و نيروهاي امدادي آژير کشان از کنارمون رد شدن! ديروز هم چندين هواپيماي جنگي در حال مانور بودن و توي همين اتفاقات بود که چندتا نفربر زرهي هم با سرعت از مقابلمونرد شد. با اخباري که ديروز از حادثه تروريستي تهران شنيده بوديم، فکر کرديم حتما جنگ شده! وقتي راه افتاديم متوجه شديم توي جاده يه اتوبوس چپ کرده و اون آمبولانس و نيروهاي امدادي براي انتقال مجروح هاي پر شمار حادثه بودن، باز يه کم جلوتر ديديم يک پايگاه نظامي توي مسير هست؛ خدا رو شکر انگار از جنگ خبري نبود!

با يکي دو هيچ هايک رسيديم به آغري. سوار يک خودروي ون شديم که بار مواد شوينده داشت. خوشحال بوديم که سرعتش بالايي داره و احتمالا بتونيم به موقع به مرز برسيم. داشتيم فکر مي کرديم که شبي از مرز ردشيم يا فرداصبح که يهو ماشين پنجر شد! درست نبود توي اين موقعيت کنار جاده تنهاش بذاريم، صبر کرديم تا کمک از راه رسيد، بار ماشين رو خالي کرديم و عمليات پنجرگيري رو انجام داديم. در نهايت شب توي يک پمپ بنزين توي دغوبايزيد کمپ زديم تا فردا عازم ايران بشيم.

هيچ هايک ترکيه

” تخليه بار ماشين براي پنجرگيري”

 

هيچ هايک توي شهر هاي مرزي معمولا با مشکلات و سختي هايي همراهه، خصوصا اگر گمرک و گيت هاي مرزي از نقاط شهري فاصله داشته باشن چون طبيعتا تردد خودرو به مرز هم کم مي شه.  مرز ايران و ترکيه خيلي نامنظم، چندتا تابلو راهنما به ديوار ها بود که متنهاشون از لحاظ گرامري و املايي غلط بود. از خاطرات بد اين تيکه زود بگذريم …

کوه آرارات بزرگ در ترکيه


“قله آرارات بزرگ در نزديکي مرز ترکيه و ايران”
وارد ايران شديم و با تاکسي (البته به صورت هيچ هايک) تا ماکو اومديم. لب جاده وايساده بوديم که يه ماشين از جلومون رد شد و بچه کوچيکشون به زبون انگليسي با ما سلام و عليک کرد؛ سوار يه ماشين ديگه شديم و به سمت تبريز حرکت مي کرديم که دوباره همون ماشين کنارمون اومد و ازمون دعوت کردن بريم باغشون. ما ازشون تشکر کرديم ولي راننده گفت شما بريد من ميارمشون!! چند دقيقه بعد در دم باغشون بوديم! فرصت زيادي نداشتيم اما نمي شد از اين خانواده مهربون به راحتي ها جدا شد، به يه مقدار ميوه چيني و گپ و گفت اکتفا کرديم و مسير رو ادامه داديم. توي همين اثنا يه ماشين شاسي بلند توي جايي که اصلا تصورش رو نمي کرديم برامون نگه داشت و گفت مقصدش تهران هس! دو تا کوچه بالاتر از خونه مون! عجب شانسي! ساعت 9 نشده بود که به تهران رسيديم؛ حتي انقدر فرصت داشتيم که جشن حسن ختام سفر رو توي يکي از رستوران هاي شهر برپا کنيم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *