سفرنامه هیچ هایک در ترکیه

توی روزهای گذشته به صورت زمینی از مرز نوردوز رد شدیم ارمنستان رو به سمت شمال هیچ هایک کردیم و بعد از بازدید ایروان و جاذبه های طول مسیر به تفلیس رفتیم. در ادامه مسیر کوتایسی و باتومی رو رد کردیم و در نهایت به مرز سارپی رسیدیم تا هیچ هایک در ترکیه رو شروع کنیم.

ورود به خاک ترکيه

 لب مرز جلو يکي از مغازه هاي Duty_Freeملت جمع شده بودن و توي سر و کله هم مي زدن براي سيگار!! گويا اين طرف در گرجستان قيمت سيگار خيلي کمتر از ترکيه بود. يه کم جلوتر دسشويي حسابي شلوغ بود؛ چرا؟ کنجکاوي باعث شد تا خودمون رو توي صف دستشويي جا بزنيم اما بعد از گذشت چند ثانيه متوجه شديم همه مشغول جا سازي سيگار ها توي قسمت هاي مختلف لباسشون بودن!
يه کم جلوتر بعد از نقاله، کنار پليس ترک، يه کپه از باکس هاي اضافي سيگار بود که از مردم گرفته بودن. گويا هر نفر فقط اجازه ورود يک باکس سيگار رو داره و انبوهي از سيگارهايي که حالا قاچاق محسوب مي شدن، در کنار گيت پليس تل انبار شده بود. بلافاصله بعد از مرزباني، يه مسجد بود، اين يعني به يه کشور مسلمون وارد شده بوديم. با خيال راحت وارد مسجد شديم، نماز خونديم و براي دقايقي استراحت کرديم.

پاهام بخاطر پياده روي زياد ورم کرده بود ، اما خداروشکر بلافاصله پس از خروج از مسجد اولين کاميوني که براش دست تکون داديم ما رو سوار کرد، درکمتر از يک دقيقه! اين يعني ما وارد کشوري شديم که بهش لقب بهشت هيچ هايکر ها رو ميدن!

جاده ترابزون ترکيه
از طريق سايت  کوچ سرفينگ، با يه آقاي  بايکتوريست (گردشگر هايي که با موتورسيکلت سفر مي کنند) آشنا شديم که خونه اش Göreleبود. قرار شد وقتي وارد ترکيه شديم، شماره موبايلشو بديم به راننده تا بهش زنگ بزنه و باهاش هماهنگ بشه که کجا پيادمون کنه.
راننده گفت مسير من اونجا نيس ولي با يکي از دوستاش هماهنگ کرد تا ما رو برسونه. راننده و هاستمون هماهنگ کردن که توي يه مجتمع استراحت بين راهي همديگرو ببينيم. راننده عربي و ترکي و کردي بلد بود. من هم با ترکيبي از همه اين زبونها باهاش صحبت مي کردم و جدي ترين مسايل منطقه خاور ميانه تا اقتصاد ترکيه و اتحاديه اروپا رو توي مسير تجزيه و تحليل کرديم.

يه طرف جاده درياي سياه بود و يک طرف به کوه و جنگل منتهي مي شد، نم نم بارون، مقدم ما رو به ترکيه گرامي مي داشت و هم صحبتي با راننده لذت سفر رو دو چندان کرد. ترکيب منظره عالي، هواي خوب و همسفرهاي دوست داشتني يعني بهترين گنجينه دنيا. ولي درياي سياه واقعا سياه نبودا! گولمون زده بودن.

درياي سياه ترکيه

وقتي به گورله رسيديم توي جاده اصلي از ماشين پياده شديم. هاستمون يه فضاي دلي لب دريا درست کرده بود که هر وقت مي خواست مي تونست بياد اونجا کمپ بزنه و شنا کنه. دقايقي رو توي مخفيگاه دنج هاست ترکمون کنار درياي سياه مونديم و از منظره لذت برديم، بعد مستقيم به اون سمت خيابون رفتيم تا توي خونه اش استراحت کنيم.

خواهرزاده «گزگين» شام برامون فاصوليه درست کرد. غذايي شبيه خوراک لوبيا خودمون ولي با گوشت. ما هم براش سالاد شيرازي درست کرديم و يک شام ترکيبي ايراني –ترکي رو دور هم خورديم.  بعد از شام فرصت خوبي بود تا از هر دري باهم حرف بزديم؛ از سفرها به آسيا و اروپا و آفريقا تا باشگاه موتورسواري خودش و پسرش در استانبول و … انقدر پرحرفي کرديم که به خودمون اومديم وديديم شب از نيمه گذشته ولي لذت مرور خاطرات همسفر و همصحبت خوبي مثل «گزگين» اجازه نمي ده گذر زمان خودش رو نشون بده.

روز دهم شنبه 13 خرداد

صبح زود زديم به جاده که به موقع بتونيم به مقصد بعديمون يعني شهر دوزجه (Düzce) برسيم. هيچ هايک هاي اول با ماشين سنگين خيلي از ما زمان و انرژي گرفت اما مناظر درياي سياه بهمون اجازه نمي داد گذر زمان رو متوجه بشيم.

هيچ هايک در ترکيه

حوالي ظهر تازه به هوزا (Havza) رسيده بوديم، براي همين توي يک پمپ بنزين بين راهي از ماشين پياده شديم تا هم ناهار بخوريم و هم بتونيم شانسمون رو براي هيچ هايک با ماشين سواري امتحان کنيم. کنار پمپ بنزين چند تا آلاچيق تعبيه شده بود که اونجا کپسولمون رو آتيش کرديم و شروع کرديم به پخت و پز. بعد از کمي استراحت دوباره زديم به جاده.

توي اوني تلاش يه خودروي يه ون برامون نگه داشت؛ وقتي سوار شديم راننده و دوستش شروع کردن تند تند به سوال پرسيدن اما ما گفتيم که ترکي بلد نيستيم. گير داده بودن که يکي از ما ترک هست و باز سوالاشونو رگباري مي پرسيدن!

بالاخره تونستيم متقاعدشون کنيم که شمرده تر حرف بزنن تا جواب بديم. متوجه شديم مي پرسن شما که پول نداريد از کجا مياريد بخوريد؟! فکر کرده بودن ما بدبخت و بي نواييم! با ايما و اشاره براشون توضيح داديم که هيچهايک و بکپکري يعني چي (ولي انتقال مفهوم توي اين مکالمه يکي از سخت ترين کارهاي ممکن توي سفر بود!!)

هيچ هايک در ترکيه

توي مسير از کنار کلي ماشين هاي ترانزيت ايراني، بايک توريست و سايکل توريست عبور کرديم و سر يه دوراهي از خودروي ون خداحافظي کرديم تا به مسيرمون ادامه بديم و اون ها هم به شهرشون برن. بعد از کمي انتظار يک پسر جوان ما رو سوار خودرو فياتش کرد، ما هم سرمست از اينکه ماشين مدل بالا هيچ زده بوديم و مهم تر از اون اين ماشين مستقيم تا استانبول مي رفت، از پشت پنجره محو منظره هاي اطراف شديم. يهو با ايما و اشاره دوستم به خودم اومدم و ديدم کيلومتر شمار ماشين روي 210 کيلومتر هست!

راننده ما يک مرد 35 ساله با 4 تا بچه بود که خونواده اش ساکن صربستان بودند. نماز عصر رو توي مسجد يک روستاي بين راه خونديم و تا افطار مستقيم و بي توقف با سرعت بالاي 200 کيلومتر به سمت استانبول پيش رفتيم.

هيچ هايک در ترکيه

براي اقامتمون توي دوزجه از طريق سايت کوچسرفينگ يک هاست گرفته بوديم. راننده جوان ما تلفني با هاستمون صحبت کرد و قرار شد ما رو يه جايي پياده کنه و لوکيشنمون رو براي هاستمون بفرسته. ورودي شهر، سر يه چهارراه پياده شديم و حدود نيم ساعتي منتظر شديم اما خبري از هاستمون نبود. تقريبا ساعت 10 شب بود، ما نه اينترنت داشتيم، نه از زمان ورود به خاک ترکيه پولي چنج کرده بوديم و نه آدرس هاستمون رو داشتيم. از چند تا جوون خواهش کرديم به هاستمون زنگ بزنن، گويا لوکيشني که راننده فرستاده بوده خيلي دقيق نبوده و بالاخره با تلاش فراوان هاستمون مارو پيدا کرد.

«لونت» (هاست امشب ما) يک جوون کرد دوست داشتني بود که توي دانشگاه دوزجه کار مي کرد. در بين صحبت ها از سفر و کار و زندگي، با هيجان بهمون گفت عاشق يه خواننده ايراني هست به اسم “محسن نامجو”!! يه کلکسيون کامل از آهنگ هاي نامجو داشت و همشونو حفظ بود با اينکه اصلا نمي فهميد چي ميگه.

اون شب تا صبح در مورد محسن نامجو، سينماي ايران، روياهامون و تنهايي ادميزاد با همه شلوغي دوروبرش حرف زديم. با اينکه فقط چندساعت بود لونت رو ميشناخيتم ولي انگار سالها باهم بوديم.
فردا صبح بعد از يه گشت کوتاه از هاستمون خداحافظي کرديم و به سمت #استانبول راه افتاديم؛ با مهربوني يک راننده اتوبوس به کنار جاده اومديم و دل رو به جاده سپرديم تا ببينيم براي امروز چه چيزي تو چنته داره.

روز تعطيل هيچهايک توي يه شهر کوچک مثل دوزجه واقعا سخت بود، براي اولين بار مجبور شديم به نوشتن پلاکارد دست بزنيم اما بالاخره جاده هديه امروزش رو برامون فرستاد و يک هيچ هايک موفق و عالي با ماشين بنز يک مهندس ساخت و ساز تا قلب استانبول داشتيم.

براي استانبول هم از طريق #کوچسرفينگ هاست پيدا کرده بوديم. قرارمون جلو يه فروشگاه بود ولي هرچي منتظر مونديم هاستمون نيومد. باهاش تماس گرفتيم ولي جواب نداد! فروشگاه خيلي بزرگ بود و درهاي زيادي داشت. اول فکر کرديم ممکنه اومده باشه و ما رو پيدا نکرده باشه ولي بعد از حدود دو ساعت و نيم انتظار و جست و جو جلوي درب هاي مختلف ديگه مطمئن شديم هاستمون پشيمون شده و جواب هيچ تلفني رو نمي ده!!

مستقيم رفتيم #برگرکينگ تا هم ناهار بخوريم هم يه سرچي توي اينترنت بزنيم و يه هاست جديد يا هاستل مناسب پيدا کنيم. يکي از منو هاي ترکيبي برگرکينگ که شامل سه تا ساندويچ و مخلفات بود رو سفارش داديم تا حسابي خوش بگذرونيم اما وقتي سفارشمون رو تحويل داد، ديديم فقط دو تا ساندويچ بوده و ما اشتباه کرديم!! خب عيب نداره در عوضش به اينترنت مي رسيم و مي تونيم يه هاست پيدا کنيم ولي…. بعلههه! از اينترنت هم خبري نبود، انگار امروز روز ما نبود…. توي رستوران با هر زحمتي بدو از چند تا جوون اينترنت گرفتيم و هرچي به هاستمون پيام داديم، جواب نداد! جالب بود که seen مي کرد ولي جواب نمي داد!!
همين موقع بود که توي درخواست جديد يک هاست ديگه تو استانبول پيدا کرديم، کور از خدا چي مي خواد؟! ما هم بدون زير زبوني و هيچ درنگي درجا «بله» رو گفتيم و سوار مترو شديم تا به هاست جديدمون برسيم.
فکر کرديم شايد بد نباشه توي فرصت پيش اومده سري به فروشگاه لوازم ورزشي decathlon براي خريد يکسري وسايل مورد نيازمون بزنيم. يه هايپر مارکت با انواع و اقسام لوازم ورزشي و کوهنوردي و کمپينگ و ….
بگذريم که مامور مترو راهنمايي اشتباهي براي خريد کارت مترو کرد و يکي از ما مجبور شديم مسافت زيادي رو برگرديم تا پول چنج کنيم!
نزديکاي افطار بود که رفتيم سر قرار و جلوي ايستگاه مترو منتظر هاست جديدمون نشستيم. بعد از چند دقيقه يک نفر اومد و پرسيد: «مي خواي براي افطار چيزي برات بخرم؟» ما هم گفتيم مسافر هستيم و روزه نيستيم. نفر دوم نگاهي به کوله هامون انداخت و مي خواست بهمون پول بده! ولي باز هم امتناع ما با تعجب بيشتري همراه بود. استانبول عجب جاييه! چقد به بکپکر ها حال مي دن! توي همين فکرها بوديم که از اون سمت خيابون يک نفر با ظرف غذا، يه ليوان اب و دوتا تيکه نون به سمتون اومد؛ ما هم بالاخره قبول کردم و گفتيم افطاريه ديگه! مشغول خوردن شده بوديم که من از کنار ديوار سرک کشيدم تا ببينم اون سمت چه خبره! تازه دوزاري ام افتاد که دنيا دست کيه! اينجايي که نشسته بوديم درست محل تجمع آوارگان سوري و گداهاي پاکستاني بود که مردم به اون ها صدقه مي دادن! دوستم ديگه به اون غذا لب نزد ولي به نظر من که خيلي خوشمزه بود!
محمود يه پسر ترک حدودا 40 ساله بود که توي سفر 6 ماهه اي که به ايران داشته، زبان فارسي رو ياد گرفته، يک جوان فوق العاده مهمان نواز و علاقه مند به زبان فارسي باز هم شب نشيني شروع شد، امشب توي يه خونه ديگه، در کنار يکي ديگه و اين بار به زبون فارسي.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *