سفرنامه کوتایسی

برای روز هفتم این سفر کوتايسي (Kutaisi) رو انتخاب کردیم. هوا خيلي خوب بود بارون نرم نرم مي باريد. پياده تا کليساي جامع باگراتي (Bagrati Cathedral) که روي تپه هاي اميروني قرار داره رفتيم.

کليساي کوتايسي

کليساي باگراتي در قرن يازدهم ساخته شده و به عنوان يک شاهکار در تاريخ معماري قرون وسطي گرجستان شناخته مي شود. کتيبه اي روي ديوار ضلع  شمالي اين بنا تاريخ ساخت آن را شرح داده است. در سال 1994، کليساي جامع باگراتي در  ليست ميراث جهاني يونسکو گنجانده شده و همين موضوع سالانه هزاران توريست رو به اين کليساي زيبا مي کشونه.

کليساي باگراتي

از اين کليسا به عنوان نماد شهر کوتاسي ياد مي شه.

از کوتايسي با اتوبوس اومديم تسکالتوبو (Tskaltubo). کنار درياچه تسيوي (Tsivi) سرشعله رو به راه کرديم و يه نيمروي مشت زديم. کسايي که با ما سفر کردن مي دونن نيمرو در سفرهاي ما نقش کليدي داره و سفر بدون يه شونه تخم مرغ اصلا معنا نداره! يه چندتا جوون اومدن اطراف درياچه براي ضبط کليپ عروسي و ما هم توي کليپشون جا خوش کرديم تا خاطره مراسم عروسي با توريست هاي خارجي براشون موندگار بشه.
درياچه cold lake

به سمت غار پرومتئوس (Prometheus Cave) راه افتاديم، مسير کم تردد و هيچ هايک سختي رو پيش رو داشتيم. اما بعد از پياده روي طولاني در سربالايي هاي جاده يه پسر جوون با ماشين دو درش ما رو تا غار رسوند. دم در غار يه علامت بود که فاصله اونجا رو تا شهرهاي معروف جهان و جهت نسبي شون نشون ميداد خدا مي دونه چقد از ديدن اصفهان روي فلشها خوشحال شدم. ورودي غار نفري 14 هزارتومن بود. براي ما که واقعا کم هزينه تا اينجا اومده بوديم رقم پائيني نبود اما واقعا ارزشش رو داشت.

غار پرومتئوس

از زياده روي توي نورپردازي و پخش موسيقي که بگذريم، پرومثئوس واقعا غار اعجاب انگيزي بود. مي دونستيم چندتا غار ديگه هم اون اطراف هست و تلاش مذبوحانه اي کرديم تا از بين فنس ها جنگل ها بتونيم فرار کنيم و بريم بقيه غارها رو با طي دو کيلومتر توي جنگل ببينيم اما در نهايت بهمون اجازه ندادن!

غار پرومتئوسپرومتئوس کوتايسي

از غار پياده زديم به راه. کوله ام سنگيني مي کرد و دلم درد گرفته بود. باز يه ماشين برامون نگه داشت، همون ماشين دو در و همون پسر روستايي طي يک اتفاق عجيب دوباره سر راهمون سبز شدن و ما رو تا شهر رسوندن! توي تسکالتوبو کل شهر رو پياده اومديم و از کنار پارک بزرگ شهر رد شديم.

در نهايت بعد از يکي دو تا هيچ هايک موفق رسيديم به ساواجاخو (Sajavakho). حدودا 100 کيلومتر تا باتومي فاصله داشتيم ولي هم خسته بوديم و هم هوا داشت تاريک مي شد، پس تصميم گرفتيم نزديک ايستگاه قطار شب رو بگذرونيم. زمين به خاطر مه نم ناک بود و تصميم گرفتيم روي سکو چادر بزنيم. يکي از مامورهاي ايستگاه اومد پيشمون از سفرمون پرسيد، سبک سفرمون براش جالب به نظر اومد و بعد از يه مقدار ترديد، در نهايت پيشنهاد داد توي سالن ايستگاه قطار، خونمون رو برپا کنيم. با وجود اينکه اين ايستگاه يکي از ايستگاه هاي ترانزيتي گرجستان هست و قطار هاي زيادي ازش رد مي شدن ولي سالن ايستگاه شبيه سالن انتظار متروکه اي بود که پرستوها توي اون لونه کرده بودن.
ماموران ايستگاه قطار با کمال عطوفت و مهرباني با ما برخورد کردند و بخاطرما لامپ هاي سوخته سالن رو عوض کردن، اجازه دادن از اجاقشون براي پخت شام استفاده کنيم و از تلويزيون براي تماشاي مسابقه فوتبال ال کلاسيکو اسپانيا! اولش فکر کرديم سر وصداي قطار نذاره خوب بخوابيم ولي خسته تر از اين حرفا بوديم که متوجه هر صدايي بشيم …
روز هشتم پنج شنبه 11 خرداد

ساجاواخو کنار يه رود خونه خيلي بزرگ به اسم ريوني (Rioni) بود و ماموران ايستگاه بهمون پيشنهاد کردن که با کمتر از يک کيلومتر پياده روي، لذت تماشاي رودخونه در طراوت صبحگاهي رو از دست نديم، بعد از لذت بردن از رودخانه و صرف صبحانه، دوباره دل به جاده زديم و مسيري رو پياده روي کرديم تا نقطه مناسبي در جاده براي هيچ هايک پيدا کنيم،  جاده ترانزيتي بود و کسي برامون نمي ايستاد، خيلي راه اومديم و توي راه با سگ هاي مختلف بازي / ستيزه کرديم تا بالاخره در کمال نا اميدي يکي سوارمون کرد، ولي انقد خوش شانس بوديم که دقيقا ما رو مستقيم تا مرکز شهر باتومي برسونه و توي راه ما رو به آهنگ هاي ناب گرجي مهمان کنه.

به چندتا هاستل که از قبل توي بوکينگ چک کرده بوديم سر زديم تا بهترين قيمت و لوکيشن رو پيدا کنيم. در نهايت به يه هاستل رفتيم که يه خانواده روسي مديريتش مي کردن. خيلي شيک نبود ولي يک اتاق دو تخته با کمترين قيمت پيدا کرديم تا شب آرومي رو داشته باشيم.

وسايلمون رو گذاشتيم توي آشپزخونه هاستل، رفتيم يه کم گشت توي مرکز شهر باتومي زديم و ظهر بعد از صرف ناهار محلي توي يکي از رستوران هاي باتومي، اومديم که اتاق  رو تحويل گرفتيم.

بعد از کمي استراحت نقشه شهر رو گرفتيم دست و خودمون رو توي کوچه پس کوچه هاي باتومي گم کرديم. باغ گياه شناسي، پارک آبي، آکواريوم، دلفيناريوم، پاراشوت، رفتينگ، تله کابين و …. از جاذبه هاي گردشگري باتومي هست.

اما ما ترجيح داديم توي مراسم عصرگاهي کليساي جامع مادر مقدس شرکت کنيم چون از قبل تعريفش رو شنيده بوديم و واقعا ارزش وقت گذاشتن رو داشت.

در مسجد باتومي نماز خونديم، از ميدان پيازا (Piazza_Square)  با استايل ايتالياييش گذشتيم، به ميدان اروپا رفتيم، کمي با ساعت نجومي باتومي و فواره هاي نپتون سرگرم شديم، به مادر باتومي (Medea_Monument) سلامي عرض کرديم.

مجسمه هاي معروف علي و نينو، اين دو عاشق اساطيري سر زديم. اين مجسمه برگرفته از داستان تاريخي علي و نينو هست و براي اطلاعات بيشتر مي تونيد فيلمش رو به همين نام دانلود کنيد و ببينيد:
توي پارک 6 Mayنشستيم و مردمي که بچه هاشونو سوار ماشين کنترلي مي کردن رو تماشا کرديم، توي بلوار باتومي قدم زديم، توي ساحل نشستيم آهنگ گوش داديم و با ابي در کنار غروب ساحل درياي سياه عشق بازي کرديم! بعد از پياده روي شبانه در بلوار ساحلي و البته تحمل شلوغي صف مک دونالد،  خيلي خسته به هاستل برگشتيم، بعد از يه دوش حسابي و شستن لباسا، خوابي عميق ما رو از هوش برد …
روز نهم جمعه 12 خرداد
 
قصد داشتيم بعد از تحويل اتاق مستقيم تا مرز هيچ هايک کنيم، لاري هاي اضافي مون رو به دلار چنج کرديم و تلاش داشتيم خودمون رو به خروجي شهر برسونيم اما فهميديم که مي تونيم با اتوبوس و با کمترين هزينه ممکن تا سارپي (مرز ترکيه) مستقيم بريم. چه خبري هيجان انگيز تر از اين!
جاده مرزي گرجستان و ترکيه در سارپي
توي اتوبوس نشستيم و از منظره هاي بديع کنار جاده، آبشار ها و ساحل هاي فوق العاده درياي سياه لذت برديم. لب مرز جلو يکي از مغازه هاي Duty_Freeملت جمع شده بودن و توي سر و کله هم مي زدن براي سيگار!! گويا اين طرف در گرجستان قيمت سيگار خيلي کمتر از ترکيه بود. يه کم جلوتر دسشويي حسابي شلوغ بود؛ چرا؟ کنجکاوي باعث شد تا خودمون رو توي صف دستشويي جا بزنيم اما بعد از گذشت چند ثانيه متوجه شديم همه مشغول جا سازي سيگار ها توي قسمت هاي مختلف لباسشون بودن!
يه کم جلوتر بعد از نقاله، کنار پليس ترک، يه کپه از باکس هاي اضافي سيگار بود که از مردم گرفته بودن. گويا هر نفر فقط اجازه ورود يک باکس سيگار رو داره و انبوهي از سيگارهايي که حالا قاچاق محسوب مي شدن، در کنار گيت پليس تل انبار شده بود. بلافاصله بعد از مرزباني، يه مسجد بود، اين يعني به يه کشور مسلمون وارد شده بوديم. با خيال راحت وارد مسجد شديم، نماز خونديم و براي دقايقي استراحت کرديم.
ادامه سفرنامه رو می تونید در «هیچ هایک به ترکیه» مشاهده کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *