سفرنامه هیچ هایک در گرجستان

خرداد ماه 1396 تصميم گرفته بوديم سفري برای هيچ هايک در گرجستان، ارمنستان و ترکيه داشته باشيم، کوله بارمون رو بستيم و دلمون رو سپرديم به مهربوني هاي جاده. در اين پست با سفرنامه هیچ هایک در گرجستان همراهيمون کنيد:

برای مشاهده سفرنامه ارمنستان به اینجا مراجعه کنید.

بعد از اون هيچ هايک موفق تا مرز گرجستان، خيلي راحت از مرز ساداخلو وارد گرجستان شديم.  مطابق معمول کمي پياده رفتيم تا از مرز دور شيم، با يک ماشين مسافت 3 –4 کيلومتري تا اولين روستا رو هيچ هايک کرديم و پياده روي مون رو ادامه داديم.

 

سفرنامه هيچ هايک گرجستان

چندتا جوون که سر جاده توت فرنگي و آلبالو مي فروختن مارو صدا زدن. توضيح داديم که قصد خريد ازشون نداريم اما اونا گفتن مي خوان به ما هديه بدن. از ديدن توريست هايي که پياده سفر مي کنن به وجد اومده بودن؛ ما هم سعي مي کرديم همزمان ارتباط برقرار کنيم و بتونيم کلمات گرجي رو از اون ها ياد بگيريم. پيرمردي که اون نزديکا بود به سمتمون اومد و يک کاغذ قيفي پر از آلبالو و توت فرنگي بهمون هديه داد؛ ميوه هاي ارگانيک و بي نهايت خوشمزه.

سرخوش از هواي دلفريب و ميوه هاي دلربا باز هم کنار جاده قدم زديم و ميوه خورديم. بعد از گذشت ساعتي باز هم تصميم به هيچ هايک براي ادامه مسير گرفتيم. يه کم جلوتر آقايي ما رو سوار کرد که اصلا زبون ما رو نمي فهميد ولي خيلي تلاش مي کرد باهامون صحبت کنه. پسر کوچولوش که همراهش بود از تلاش مذبوحانه پدرش مي خنديد. زبون گرجي کلمات مشترک زيادي با فارسي داره ولي معناهاشون متفاوته. يکي از همين معناهاي متفاوت باعث شد که با راننده عجين بشيم؛ عجين شدن همانا و تجربه لذت بخش بعدي سفر همان.
راننده ما رو برد وسط مزرعه توت فرنگي در انتهاي يک جاده خاکي مشرف به کوه ها؛ تا چشم کار مي کرد مزرعه توت فرنگي بود و زن هايي که توي مزرعه کار مي کردن. مردها برامون يه سطل توت فرنگي آوردن! واقعا نمي تونستيم اون همه توت فرنگي رو قبول کنيم، اما اصرار مردم مهربان محلي باعث شد تا در نهايت با 4 –5 کيلو توت فرنگي تازه از اون جماعت مهربون خداحافظي کنيم و مسير رو ادامه بديم.

اومديم تا به تفليس Tbilisiرسيديم. راننده خونه اش قبل از تفليس بود ولي بخاطرما اومد داخل شهر، کمي ما رو توي شهر چرخوند و بعد ميدان آزادي (Freedom Squre) تفليس پيادمون کرد.

سفرنامه هيچ هايک گرجستان

از قبل هيچ هاستلي توي تفليس رزرو نکرده بوديم، اتفاقي به چند تا هاستل سر زديم و يکسري تبليغ که روي ديوار هاي شهر بود رو خونديم. در نهايت هاستل ها رو نشون کرديم و بعد از کمي گشت و گذار توي شهر، بالاخره هاستل مورد نظرمون رو پيدا کرديم که البته يکي از هاستل هاي ارزون و تميز شهر بود.

روز پنجم دوشنبه 8 خرداد 1396
 
امروز رو اختصاص داديم به تفليس گردي. مثل هميشه يه نقشه مارک شده به جاهاي ديدني شهر دست گرفتيم، بند کفشهامونو محکم کرديم و راه افتاديم تا توي کوچه پس کوچه هاي پر از راز و اسرار شهر گم بشيم و جاهاي جديد رو کشف کنيم….

ما با بناي يادبود پادشاه  «واختانگ گرگاسالي» شروع کرديم. تاريخ، سازماندهي مجدد کليساهاي گرجستان را به او نسبت داده و از وي به عنوان بنيان گذار تفليس، پايتخت مدرن نام برده است.تفليس کجا بريم

دوران پادشاهي واختانگ دوراني سخت و پر مشکل بود. او به جنگ با پادشاه ساساني ها پرداخت، جنگي که باعث تضعيف حکومت آنها و انقراض پادشاهي گرجستان باستان (ايبري ها) شد.

بعد از اونجا رفتيم کليساي جامع تثليث تفليس (Holy_Trinity_Cathedral of Tbilisi) معروف به سامبا. اين کليسا بزرگترين کليساي ارتدکس در جهان و سومين کليساي ارتدکس مرتفع در جهانهست.
کمي توي کوچه پس کوچ هاي پيچ در پيچ شهر قدم زديم و به لطف نقشه آفلاينمون، خودمون رو وسط باغات توت پيدا کرديم؛ چاره اي نداشتيم جز اينکه دلي از عزا دربياريم و تا حد ترکيدن توت بخوريم.
سر راه به يه سوپر مارکت، چندتا فروشگاه موبايل و دستگاه ديجيتال سر زديم. ناهار رو توي يه فروشگاه Carrefourخورديم. فروشگاه Carrefourيه جايي شبيه هايپر استار هست که تخفيفاي خوبي داره و ما هم سعي کرديم از تخفيف هاش براي خريدهامون نهايت استفاده رو ببريم.

 

نماي تفليس از مجسمه مادر

عصر از يکي از مسيرهايي که به  «کارتليس دِدا»(مجسمه مادر گرجستان) مي خورد رو گرفتيم و رفتيم تا به مادر سلامي بکنيم. پله هاي متعدد و استراحت گاه هاي بديع که هر کدوم چشم انداز متنوعي رو از تفليس پيش روي ما مجسم مي کرد. واقعا خوشحال بوديم که تله کابين سوار نشديم؛ هم منظره هاي جديدي از شهر ديديم و هم توي مسير بافت متفاوتي از تفليس رو درک کرديم؛ البته که سختي طي کردن صد ها پله رو هم به جون خريديم .
اکثر کشورهاي شوروي سابق براي خودشون مجسمه مادر دارند. اين مجسمه شبيه بانويي گرجي با لباس محلي ساخته شده که در دست راستش شمشيري قرار داره، اين شمشير به معني سلحشوري و تهديد دشمن ها و در دست چپ او کاسه اي براي پذيرايي از دوستان هست؛ هرچند که براي پذيرايي از ما چيزي تدارک نديده بودند و شرمنده شدن. مادر گرجستان ۲۰متر ارتفاع دارد و از آلومينيوم ساخته شده است و تقريبا از تمام زواياي شهر قابل ديدن هست؛ همين هم باعث مي شه که بتونيد عکس هاي متنوعي رو از زواياي مختلف از اين مجسمه توي اينترنت پيدا کنيد.
باغ گياهشناسي ملي تفليس رو فقط از بالا نظاره گر شديم و براي دقايقي از زيبايي اون لذت برديم، اين شهر واقعا بي نظيره! دنبال حمام هاي سولفور و معروفترين آنها حمام شاه عباس توي شهر به راه افتاديم. لنگ و کيسه همراهمون نبود اما تعريف حمام هاي تفليس رو خيلي شنيده بوديم، اما چشمتون روز بد نبينه! حمام ها خيليييي گرون بودن و در همون بدو ورود از حمام هاي سولفور تفليس صرف نظر کرديم! يحتمل دوش هاي هاستل خودمون خيلي بهتر از اين حمام ها است.
تو همون نزديکي ها مسير رودخونه اي رو گرفتيم و در دره اي به طول 200 متر به پل عشاق و  آبشار تفليس رسيديم. امروز پياده روي زيادي کرده بوديم اما ساعات غروب رو کنار آبشار سپري کرديم و بعد از اون به تماشاي رقص سنتي و بي نظير گرجي رفتيم.
پي نوشت1: يه سري تور پياده روي توي تفليس برگزار مي شه که رايگان هست و در آخرش اگه خواستيد مي تونيد بهشون انعام بديد. اگه دنبال  سفر ارزان هستيد، اين تورهاي رايگان خيلي مي تونه مفيد باشه و دريچه متفاوتي از تفليس رو پيش روي شما باز کنه.
پي نوشت 2: اگه دنبال شناخت چيزهاي هيجان انگيز و نه لزوما توريستي هر شهر هستيد، حتما سايت هاي lonelyplanetو tripadvisorرو چک کنيد و تاپ تينگ هايي که مي تونيد توي اون شهر انجام بديد رو دربياريد. تجربه نشون داده خوندن سفرنامه هاي فارسي معمولا شما رو هدايت مي کنه به جاهايي که تورها مي برند، يه سري جاهاي تيپيکال و توريستي.
روز ششم سه شنبه 9 خرداد
 
توي هاستل ما يک پسر اصفهاني بود که تلاش مي کرد شرکتي توي تفليس ثبت کنه و اقامت گرجستان رو بگيره، در بين گپ و گفت هاي حين صبحانه بهمون گفت که با دوچرخه اش (به قول خودش بنزش!) خيلي سفر مي ره و داره برنامه ريزي مي کنه از تفليس تا باتومي رو رکاب بزنه. مسير رو هم شهر به شهر درآورده بود، با استفاده از برنامه سفر او، بخشي از برنامه مون رو تغيير داديم و دل به جاده زديم.

برنامه امروزمون اين بود که بريم سمت متسختا (Mtskheta) و بعد از گشت و گذار کوتاه توي اين محوطه ثبت شده جهاني بريم سمت کوتايسي (Kutaisi).

خيابان هاي تفليس

براي اينکه خودمونو به خروجي شهر برسونيم بايد مي اومديم ميدون آزادي، با مترو يا اتوبوس مي رفتيم سمت Didubeو از اونجا پياده تا اتوبان مي رفتيم. ما اتوبوس رو انتخاب کرديم تا بقيه شهر رو هم ببينيم. Didubeيه ترمينال اتوبوس راني بود شبيه ترمينال شرق تهران. يه جاي شلوغ که کلي مسافر مي ره و مياد. توي يه مغازه بزرگ شيريني فروشي، صبحونه خورديم.

بعد از صرف صبحانه خودمون رو به خروجي شهر رسونديم و توي مسير طولاني پياده روي مون هم از قسمت شمالي شهر لذت برديم. در نهايت انتظار طولاني مدتي داشتيم اما بالاخره موفق شديم با دو نفر بازنشسته گرجي همسفر بشيم و اون ها هم ما رو تا قلب متسختا و روبروي کليساي کتدرال همراهي کردن.رودخانه کورا

متسختا 30 کيلومتر تا تفليس فاصله داره و قبل از تفليس، پايتخت گرجستان بوده. يه کليساي جامع اونجا هست به نام سوتيتسخولي (Svetitskhoveli_Cathedral)که مربوط مي شه به اوايل قرن 11 و حجاري هاي فوق العاده چشم نوازي داره.

کليساي کتدرال متسختا

از حياط اين کليسا هم کليساي جواري (Jvari) همچون بنايي معظم در بالاي کوه ديده مي شه.

بعد از اونجا پياده رفتيم سمت صومعهٔ سامتاورو، يه صومعه خيلي کوچيک که همشون راهبه بودن، البته راهبه هايي متفاوت تر و مذهبي تر از اون چيزي تا الان ديده بوديم.

صومعه متسختا گرجستان

بعد از بازديد از صومعه چند کيلومتري پياده روي کرديم تا به خروجي شهر برسيم و مسيرمون رو ادامه بديم، بعد از يکي دو تا هيچ هايک سخت، بالاخره خودمون رو رسونديم به اتوبان اصلي و سوار يه ماشين شديم، ازمون پرسيد کجايي هستيد؟ گفتيم ايران. گفت اصفهان؟ گفتيم نه تهران. گفت عمر خيام… رباعي…. واين!! کلي حال کرديم.

دو تا مرد بودن که دست و پا شکسته انگليسي حرف مي زدن. هي بهشون زنگ مي زدن و گه گاهي مدل حرف زدنشون از حالت دوستانه در ميومد. يه جايي آقاهه يه چيزي گفت که برداشت ما اين بود که هر جا خسته شديد بگيد بزنم کنار يه استراحتي بکنيم. ما هم گفتيم اوکي «نو پرابلم!» اونم با تعجب گفت «نو پرابلم؟!» به دوستم گفتم چي گفت؟ دوستم هم هموني رو برداشتي رو داشت که من فهميده بودم ولي چرا با تعجب گفت نوپرابلم؟

غرق زيبايي هاي جاده بوديم که کم کم رسيديم به زستافوني (zestafoni) راننده پيچيد توي يه کوچه و جلو يه ساختمون قديمي وايساد و گفت ماي فلت! و پياده شد. تازه فهميديم که منظورش چي بوده. رفتيم توي خونه. ديويد (صاحبخونه) پيشنهاد داد اگه مي خوايم شب اونجا بمونيم و براشون شام درست کنيم. ما املت، نودل، تن ماهي و سالاد شيرازي و هر چيز خرده اي که ته کوله هامون داشتيم رو برديم آشپزخونه و غذا درست کرديم. ديويد گفت بايد ما بريم سرکار، کليد خونه رو بهتون مي دم در عوض پاسپورت يکي تون. اونا تا صبح چند بار رفتن و اومدن ولي ما خيلي راحت روي کاناپه وسط هال خوابيديم….

بخش دوم سفرنامه هیچ هایک در گرجستان را از اینجا دنبال کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *