برداشت اول: بعد از یه گشت شهری به همراه میزبانمون به ساحل رود ولگا رسیدیم، رودی که بارها و بارها توی کتاب های داستایوسکی و تولستوی اسمشو خونده بودیم و دیدنش یکی از آرزوهای سفرمون بود. هنوز آجیل های عید رو داشتیم، یه گوشه از پارک روی چمن ها نشستیم و با پسته و بادوم ایرانی سرمون رو گرم کردیم. دخترک میزبان که طی یک اقدام انتحاری از سنت پترزبورگ به پایتخت سیبری اومده بود و کیلومترها دور از خونواده اش زندگی مستقلی رو شروع کرده بود، هزارتا ایده و فکر توی کله اش داشت. از غم دوری از دوست پسر بلژیکی اش گفت. از استرس هاش برای گرفتن اقامت و مهاجرت گفت. هنوز دلار 8 تومن هم نشده بود و ما هم هزارجور برنامه در سرهای کلاه پوشمون داشتیم. از اینده و برنامه هامون گفتیم و گفتیم و گفتیم … قرار شد ارتباطمون رو حفظ کنیم و ببینیم یکسال دیگه کجا هستیم و چقد طبق برنامه هامون پیش رفتیم.

برداشت دوم: محمدجواد خسته از کار شبانه و هیچ هایک، به خواب عمیقی فرو رفته بود، از اتاق بیرون اومدم تا با میزبانمون کمی معاشرت کنم بلکه شب بیداری هامون جبران بشود. میزبانمون یه پسر مسلمون اندونزیایی بود. بعد از کمی حرف زدن، درد دلش باز شد که نمیتونه دختر مورد علاقه اشو پیدا کنه. همه خواهر و برادراش ازدواج کرده بودن ولی اون هنوز خسته و دلشکسته در جست و جوی یار بود. اون روزها، برای ما هم روزهای سختی بود. هرچند دلار بعد از رسیدن به مرز 20 هزارتومن، حالا روی 11 هزارتومن ثابت شده بود، ولی خیلی بیشتر از بدترین حالتی بود که برنامه ریزی کرده بودیم. من پروژه ام رو تحویل داده بودم و جواد تازه توی یه استارت اپ کارشو شروع کرده بود. شبها تا دیروقت مشغول کار بود، صبحها هم یا توی راه بودیم یا کمی گشت و گذار و باز بی خوابی و خستگی. امیدوارانه برای میزبانمون از کاسه ظرفیت ادمها گفتم. گفتم خدا عادله ولی یادت باشه خودتو با هیچ کس مقایسه نکنی. گفتم توی انتخابش سخت نگیره. گفتم هرکس ممکنه ایرادی داشته باشه، گفتم همسرتو با تمام خوبی ها و بدی هاش بپذیر. دنبال بهترین نباش.

برداشت سوم: از سفرمون بیشتر از یکسال می گذشت. به دخترک پیام دادم. الوعده وفا! خندید. نه از پسرک پلژیکی اونروزها خبری بود نه از اقامت و مهاجرت. با یک پسر روس نامزدی کرده بود و حالا منتظر بود تا پسرکش به دنیا بیاید. و ما همچنان در جاده، البته حالا حسابی درگیر کار بودیم و کمی سرعت سفرمون رو کم کرده بودیم. و هنوز به سریلانکا نرسیده بودیم.

برداشت چهارم: توی فیس بوک دیدم لباس سنتی پوشیده، بیشتر دقت کردم مراسم عروسی بود. بعله بالاخره تونسته بود همسر مورد پسندشو پیدا کنه.

چرا غصه می خوریم؟ خدایی بزرگ بالای سرمان هست که داره مقدمات فردامون رو اماده می کنه. توکل کنیم و صبور باشیم.

نه تو می مانی و نه اندوه،و نه هیچیک از مردم این آبادی…
به حباب نگران لب یک رود قسم،و به کوتاهی آن
لحظه شادی که گذشت
غصه هم می گذرد؛

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *